تبليغاتX
رى را
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
...و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند

زل زده بود توی چشم هام . چشم  زردش  کاسه ای از کثافت بود .  مثل کسی که روی پیراهنش بالا اورده ، هر چه می شورد باز بوی گندش را تنفس می کند ، وجودش را نفس می کشیدم  .  دلم می خواست ان لحظه نباشد . همان ممکن بماند که بین کلی ناممکن خود خواسته محوش کنم . اما واقعیت این بار رویاهایم را نشانه رفته بود.  روی زمین زانو زدم  . سبز نبود .  ماه می تابید ، سیاه  انگار شیطان زیر جلدش لانه کرده بود. صدای هلهله دوستانم را شنیدم  . صدای خنده هایشان .  پا روی پا انداخته ، دست می زدند و باد پاییزی ککشان را هم نمی گزید . اما من ، من که نه !  نیم من باقی مانده از من ، با نسیمی لرزید ، با قطره ای غرق شد و با تابشی سوخت ، پشتم خالی بود ، خدا را از یاد بردم . دستم خالی شد ، خدا من را از یاد برد . شکستم ،هر دوی ما یعنی من و  خالقم به باقی مانده ذرات وجودم چشم دوختیم . حیران از این که او بهترین خلق کنندگان است و من بهترین مخلوق  او 

سال گذشته سال خوبی نبود . نه اینکه دستاوردی نداشت نه ! از بعضی جهات خوش شانس بودم ، از جمله اشنایی با استاد خوبم جناب سروش علیزاده .  برای من سال ۹۰ مجموعه خاطراتی بودند که ترجیح میدهم در ذهنم زیر کلی خاک ، دهنشان اسفالت شود ! خیلی جدی هستم اصرار  نکنید ، که تعریف کردنی نیست ! خوبیش این بود چیز هایی یاد گرفتم . پس کشفیاتم را اعلام عمومی می کنم ، تا شما هم فیض ببرید و مانند حقیر  ضد حال نخورید .

 -1اقا به خدا به دین به مصب هر کسی ارزش ناراحتی ندارد هوینجوری گفتم که در جریان باشید(:

 -2عزیز من همیشه خودت را ، ارامشت را ، اینده ات را اصلا وجود مبارک شخص شخیصت را در الویت قرار بده باور کن هیچ کس به غیر خود بد بختت ، به فکر مشکلات و صلاح و مصلحت  شما نیست . نگفتم بدبخت که بگویی عرفان بی ادب است یا فلان طور است . گفتم که بدانی ، تنهایی . هزار نفر هم دورت را بگیرد اخر همان موجود قابل ترحم هستی که...

3- نه اخوندم نه علاقه ای به موعظه دارم و نه اصولا از نصیحت کردن لذت می برم  . با این حال چیز ارزشمندی که دوست داشتم با شما در میان بگذارم ، نکته کوچکی است . راستش را بخواهید زندگی هر چه قدر هم بی دغدغه و راحت باشد ، کلا چرند است ولی چیزی که به ان معنا می دهد بهانه های کوچکی است که مثل قند برای چای است  و مزه برای ... 

دلم می خواهد برایتان بهانه های با مزه برای یک زندگی حسرت برانگیز ارزو کنم ولی به قول یک دوست مرحوم دیگران را در ارزوی خودت شریک نکن . بنابراین دست به دامان معجزه انسان های عادی می شوم . دوستان امیدوارم سال جدید برایتان پر از بهانه های خوب باشد .

 

فعلا این غزل خوب از مهدی اخوان ثالث داشته باشید :


بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود 

بر سر من عید چون آوار می آید فرود

می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست 

گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود

در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است 

می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود

رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟

می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم

شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود

بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب

گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود

وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم

وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود

بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

 

یک زمانی نوشتن ترانه را دوست داشتم

 

توی این فصل زرد نفرت انگیز 

توالی شبای بی قراری 

من و لبخند تلخه روی دیوار

همون عکسی که مونده یادگاری 

 

نگاهت می کنم بغضم بگیره 

که لبخندت بمیره روی لبهات 

بشم غرق حریرت توی رویا 

بگی اشکه چرا اویز چشمات

 

ببین بانو ضیافت دارم امشب 

قلم می لرزه شعرم روسیاهه

ببین لبریز از زهر شرابم 

تموم سهمم از عشقت گناهه

 

تمام لحظه ها رو من لبالب

به فکر این سوال بی جوابم 

چرا پیش چشای تو حقیرم 

کجای    قصه بوده اشتباهم 

فیلم نوادگان را ببینید ارزش دیدن را دارد . دیدن فیلم نیمه شب در پاریس لذت بخش است  . دوست داشتنیست . اگر تا امروز تماشا نکرده اید ، ببینید  و فیلم قدیمی پیانیست که من تازه به دیدنش مفتخر شدم . از فیلم های ایرانی هم  انتهای خیابان هشتم یا همچین اسمی روی پرده دیدید ، به تماشایش بروید که خوب مالیست !

پ ن1 : بابت تاخیر در پست ببخشید که کلا حال راه رفتن هم نداریم چه برسد به نوشتن خزعبلات(:

پ ن2 : غلط املایی و نگارشی و این حرف ها را ببخشایید که این پست در راه ساحل قو نگارش شده ! راستی جایتان خالی ...

 پ ن3 :  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:2 توسط عرفان ث |

1 -لباست را تن كن . نكند ميزت را پر كنند . اگر او بيايد و تو انجا نباشي چه ؟ ديشب حسابي باران امده . صداي شلپ شلپ پاهايت در گل و لاي  پياده روي سبزه ميدان مي پيچد . نگاه هاي خيره را احساس مي كني ؟ لابد مي گويند ديوانه با اين موي بلند و ريش زياد در وسط شهر چه مي كند . سرت را پايين بيانداز . دخترك از ترس تو چادر مادرش را چسبيده . تو كه دل ازار كسي را نداشتي .

2 -قلم را روي كاغذ بلغزان .حرف ها را بايد گفت و گرنه اين كلمات راه گلويت را مي بندند . بالا بياور اين بغض لعنتي را . سر و صداي كافه خسته ات كرده ؟ می بینی ، وقتی او نیست همه چیز خسته کننده می شود . كاغذ و خودكارت را جمع كن . پاهايت را رها بگذار تا راهي را كه هر شب مي روند در پيش بگيرند و دوباره غرق شو در خيالات واهي ، كه اين روز ها واقعيت چيزي جز درد نيست .

3 -مثل هميشه كتاب رنج هايت را باز كن ورقي بزن « اخرين بار اخرين بار است كه چشم هايم را باز مي كنم  . اه كه اين چشم ها مقدر است افتاب را نبيند . روزي گرفته و مه الود چهره خورشيد را پوشانده است . طبيعت ماتم سر ده كه پسر تو و دوستدارت به پايان كار خود نزديك مي شود . احساسي كه من دارم با شكوه است بيشتر شبيه به افول رويا مي ماند *»


این ترانه مال 6 ماه پیشه خودم به خاطر زبان سادش دوسش ندارم نظر شما چیه ؟ 

همیشه لحظه های بد گذر کردن به ارومی

تموم دلخوشیم این بود که حالم رو تو می دونی

به طوفان تو تن دادم به امیدی که دریا شم

یه امروزو تو با من باش نذار درگیر فردا شم

 

یه وقتایی که می خندی به دنیای پر از دردم

تاسف می خورم زیبا که با تو هم دلی کردم

کدوم بیراهه دزدیده چشاتو از نگاه من

که تو هر کوچه تاریک به دنبال تو می گردم


تو رو دادم به فردایی که می دونم پر از زجرِ

نگاهت رو نمی فهمه کسی که با چشات قهرِ

اگه خاموشم و غمگین اگه بی روحم و سردم

می خوام از پس این تردید دوباره به تو برگردم


* هایکویی از چی گِتسو !

* مینی مال 3 از كتاب رنج هاي ورتر جوان اثر ماندگار گوته 

پ ن : به همه سینما دوستان موفقیت فیم اصغر فرهادی رو در یکی ازمهم ترین جوایز سینمایی جهان golden globe تبریک میگم به امید موفقیت در اسکار

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 14:32 توسط عرفان ث |

خیلی وقت است کلمات ته دلم سنگینی می کند اما هر بار که قلم  دست می گیرم هزار دیوار و فیلتر خودساخته مانند کاسه ای آب ، آتش درونم را خاکستر می کند . می دانم دودش به چشم خودم می رود .  تویی که اگر هستی می دانی ، آرامش  شد جن و من ،  بسم الله ! سرزده ام آمد ، بغضی شد که هر بار فرو دادم  ، تصویر چشم هایش درون آینه از پس خنده هایم پدیدار  شد و من برای هزارمین بار در تاریخ پیدایشم از او شکست خوردم  .

سونامی آمد خراب کرد و رفت . همه ی  آرزو ها و رویاهایم پوچ و ناچیز شدند . از خودم خنده ام گرفت ، از خانواده ام  ، دوستانم  . دنیایی که برای خودم ساخته بودم حباب شد و ترکید . من ماندم و عجوزه ای پیر  که هار هار خنده اش زنگ گوشم شده بود و تورش را که به وسعت سرنوشت بود به نشان پیروزی تکان می داد .

عجیب روزگاریست نه ؟ می بینی از ادم مغرور دیروز چه باقی مانده ؟

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد -
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم .

پ ن 1 : اَه پستم خز شد !
پ ن 2 : نیاز هست بگم شعر از شاملو هستش ؟
پ ن 3 : خوشحالم برگشتم دوست قدیمی :)
پ ن 4 : درخت زندگی رو از دست ندین
پ ن 4 : عنوان مطلب نام کتابیست از رسول یونان

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 1:39 توسط عرفان ث |

آقای کرمی در ماشین را محکم بست و پشتی صندلی را متمایل به عقب کرد . خیلی خسته بود و افکار در مغزش مثل کرم های خاکی وول می خوردند . دنده را خلاص کرد و پایش را روی کلاچ فشار داد . کلی کار روی سرش ریخته بود اما از مدتی قبل به خودش قول داده بود ،  امروز را استراحت کند .

سوییچ را در استارت ماشین چرخاند .  دنده را تکاند و از کنار جوب رد شد . می خواست کل مشکلات و دغدغه ی شرکت را جلوی ساختمان آن جا بگذارد ، اما فکر جلسه ای که شریکش با شرکت رقیب داشت ، راحتش نمی گذاشت . با خودش گفت ، بین این همه روز چرا امروز را انتخاب کرده ؟ اما  برای تغییر تصمیم دیر بود .قوطی قرصش را از کیف درآورد و روی داشبورد ماشین گذاشت . دکتر گفته بود اگر قرصش را نخورد ، آدرس خانه را هم یادش می رود . تمام خاطرات ، حتی دورترین لحظات زندگی را یاد می آورد ، ولی اتفاقات یک سال اخیر در ذهنش مثل نقطه ای سیاه بود ، که هرچه سعی می کرد به یادشان بیاورد بیشتر نا امید می شد . پایش را روی گاز فشار داد و زیر لب واژه بی خیال را چند بار زمزمه کرد . دست چپش را روی فرمان لرزان ماشین گذاشت و با دست راست دنبال سیدی موزیک مورد علاقه اش درون داشبورد گشت .

می خواست جایی برود که آرامش داشته باشد . از مدت ها قبل  این تصمیم را داشت  اما حالا که فکر می کرد ، جایی به ذهنش نمی رسید . اگر درون شهر می ماند ، تا آخر شب درگیر ترافیک پیچ در پیچ آن بود . مثل روز هایی که با زن و بچه اش برای شام بیرون می رفت ، به خودشان که می آمدند ساعت 2صبح بود و هنوز سر انتخاب رستوران به تفاهم نرسیده بودند .

 دیروز تولد 43  سالگی اش را درون اتاق کار جشن گرفت . قبل تر ها زنش یک نیمچه تبریکی می گفت و اگر از دخل و خرج خانه چیزی باقی می ماند ، دل خوش کنکی برایش می خرید . عطری ، کراواتی یا خیلی که می خواست مایع بگذارد ، پارچه پیراهنی برایش می خرید . بعدش آن قدر استعداد خیاطی اش را به رخ می کشید ، که آقای کریمی حاضر می شد اندازه اش را بگیرد . پیراهن اگر تنگ می شد یا یقه اش نا فرم در می آمد ، به قدری امیر ، امیر می کرد که آقای کرمی می گفت : « دختر عمو فدای سرت کاری هست که شده  .همینم خوبه ! اصلا فردا همین رو می پوشم که ببینی خیلی هم اندازه و برازنده شده » 

آقای کرمی عرق را از روی صورت تازه اصلاح شده اش پاک کرد .  آسمان ابری بود . هوای شرجی و مرطوب رشت خسته اش کرده بود . کتش را از تن در آورد و به پشتی صندلی آویزان کرد . احساس خفگی می کرد . خواست دکمه پیراهنش را باز کند که نخش وا رفت و کنده شد . با خودش گفت این هم دردسر تازه  ، حالا خیاط از کجا گیر بیاورم ؟ دلش می خواست پایش را روی پدال گاز بگذارد ، تا نسیم خنک حالش را جا بیاورد ، اما این ترافیک بی و سر و ته  راهش را بسته بود  .

 سیگاری آتش زد ولی از دودش به اهم اهم کردن افتاد و پشیمان شد . فرمان را چرخاند و درون کوچه باریک پیچید . می دانست به جاده ای می رسد که خارج از شهر راه دارد . سال ها بود از این راه گذر نکرده بود اما آن را خوب  به یاد داشت . سرعتش را توی جاده خاکی کم کرد و پنجره اش را بالا کشید . بوی خاک باران خورده درون ماشین می پیچید . آخرین باری که این بو به مشامش خورده بود را به خاطر آورد .

آن روز پدرش از سر کار زود خانه آمد . مثل همیشه دستش را روی شومینه نگه داشت تا گرم شود . گفت  ، لباس بپوشند . مادر دلیلش را نپرسید ، لابد از صدای گرفته حاج محمود کرمی بو برده بود ، که اتفاق هایی افتاده . سبد سیب زمینی را روی سینگ گذاشت و گاز را خاموش کرد . دست  امیر پسر 12 ساله اش را گرفت تا حمامی بگیرد . حاج محمود گفت باید سریع حرکت کنند ، چادر سر کند و بقیه کار ها را بگذارد برای بعد .

 توی راه حاج محمود کلمه ای حرف نزد . حتی وقتی راننده ماشین عقب فحشی روانه اش کرد ، خاموش ماند . آقای کریمی هنوز به خاطر می آورد که حس عجیبی داشت ، ته دلش خالی بود . هر وقت این طور می شد ، به دست شویی احتیاج پیدا می کرد . اما آن روز جرات نکرد به مادرش بگوید .

 باران قطره قطره می بارید آقای کرمی کمربند ایمنی را باز کرد . صدای ضبط را زیاد کرد و با انگشت روی فرمان ماشین ضرب گرفت . آفتابی در کار نبود . عینک دودی را برداشت و دسته اش را با دقت ، پشت آینه ماشین جمع کرد  تا موقع ترمز پایین نیفتد . یادگاری بود . دخترش آن را درون کیف چرمیِ کاغذ پیچ شده به همراه یک ماچ آبدار ، برای روز پدر به او داده بود .

  آقای کرمی دنده را رها کرد تا با دست راست پیشانیش را محکم بگیرد . سرش درد می کرد . همیشه همین طور بود وقتی خاطراتش را مرور می کرد ، درد شروع می شد . بعد از آن تصادف لعنتی دیگر سردرد رهایش نمی کرد .

 آن روز وقتی پدرش جلوی خانه پدربزرگ ترمز کرد ، او کلی تعجب کرد . آخر پدرش خیلی وقت بود خانه پدربزرگ نمی آمد . بعد دعوایی که گرفتند کل خانواده دیگر آنجا نمی رفت . اما این بار فرق می کرد پدرش با تمام سرعت آمده بود . مادر گفت :« حتما اتفاقی افتاده وگرنه آقا این قدر سریع نمی آمد اصلا اینجا نمی آمد نمی دانم چی شده »

 کنار دروازه آهنی منتظر ماندند ، تا کسی در را باز کند . پسر عمویش آمد . پیراهن سیاه به تن داشت . چفت در را کشید و در را باز کرد . از کنار درخت گوشه دروازه فرز پرید و دستش را دراز کرد . حاج محمود بی اعتنا به سلام برادر زاده اش ، با گام های بلند به داخل رفت . مادر از عموزاده جریان را پرسید . سعید گفت :« آقابزرگ مرده هنوز نشستیمش منتظر حاج محمود بودیم . همه هستند عمو ها ، عمه ها شما چرا این قدر دیر آمدید ؟ به قول بابا مرده نباید رو زمین بماند . سریع تر بیایید ، بیایید تو دیگر ! »

آقای کرمی جلوی در قدیمی زنگ زده ، پایش را روی ترمز گذاشت . صندلی را کمی متمایل به عقب کرد . محلی ها ، با تعجب به ماشینش نگاه می کردند . کلید نداشت . توپ پلاستیکی جلوی چرخ ماشینش ، درون گودال کنار در افتاد . با پا آن را به سمت بچه ها قل داد و یکی شان را با اشاره دست صدا کرد ، تا از دیوار بالا برود . پسرک پایش را روی نرده در گذاشت و خودش را بالا کشید . آقای کرمی چند صد تومانی به پسرک داد و با گام های کوتاه راهی را که سال ها قبل در کنار مادرش طی کرده بود ، دوباره طی کرد . صدای پاشنه کفشش درون حیات بزرگ می پیچید . با  خش خش انبوه برگ های زیر پایش ، مثل زمان کودکی گام هایش را تند تر کرد . کنار حوض پر از گنداب نشست ، تا کمی نفس تازه کند . بوی علف خیس در هوا پیچیده بود .  دلش می خواست  درون خانه را ببیند . ولی  می ترسید بعد این همه سال با هجوم خاطراتی مواجه شود که مدت ها بود درون مغزش ، خاکشان کرده بود . تابلوهای نقاشی قدیمی که هر کدام از آن ها زنش را به یادش می آورد . صندلی های چوبی هلندی که بوی عجیبی داشتند و بلور هایی که مادربزرگ روزی ده بار پاکشان می کرد . حتی گلیم نخ نما شده که آقابزرگ رویش نماز می خواند ، از یک طرف دلش برای همه آنها تنگ بود از طرف دیگر فکر آن همه آدم که روزی کنارش نشسته بودند و امروز زیر خاک بودند عذابش می داد . پدر بزرگ ،مادربزرگ ، پدرش ، مادرش ، همسرش ،  دخترش ،  انگشتانش را برای شمارش کم آورد .

آقابزرگ وصیت کرده بود ، توی حیاط همین خانه خاکش کنند . نمی دانست کجا اما یادش می آمد که پدرش پارچه ای به کمرش بست و زمین را می کند . آقابزرگ با آن چشم های مات و وق زده ، که وقتی نگاه می کرد آدم خشک می شد و مبهوت می نشست امروز ،  خاطره ای خاک گرفته بود .  انگار اصلا نبوده ، زندگی نکرده . آقای کرمی با خودش فکر کرد ، چه آدم هایی که با آرزوهایشان  توی همین خانه و زیر همین خاک مدفون شده اند . زندگی برایش پوچ و بی معنی به نظر آمد .  آغاز و پایانش به نیستی منتهی بود . انگار همه عالم بازیچه کودکی بود که هر وقت از بازی با عروسکش خسته می شد ، با بی رحمی آن را می شکست و تازه اش را می خرید .  آفتاب چشمش را می زد گوشه ای کنار درخت بلند قدیمی نشست .

چشمانش راباز کرد . نمی دانست کجاست . پیشانییش عرق زده اش را با پشت دست پاک کرد . تاریکی تمام اطرافش فرا گرفته بود . از جایش بلند شد . مثل کور ها دستانش را به سمت جلو بلند کرد . پاهایش می لرزید .  بوی آشنایی می آمد . بویی دل پذیر که از طرفی او را به سمت خودش می کشید و طرفی دیگر پاهایش را سست می کرد . دستش را درون جیبش کرد و تلفن همراهش را بیرون آورد . چراغش را روشن کرد اما نور آن در مقابل گستره بی نهایت تاریکی سو سویی بیش نبود . سرش را روی علف خیس گذاشت و چشمانش را بست . تمام امیدش این بود که کابوسی گذرا باشد . که وقتی دوباره چشمانش را باز کرد ، همه چیز مثل سابق باشد . اما گذشته ای نبود . هیچ چیز به یاد نداشت . ذهنش لوحی سفید بود انگار که از ازل ، نقطه ای هم روی آن نقش نبسته است .

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:34 توسط عرفان ث |

اقا دربست ؟

راننده پایش را روی ترمز فشار داد . تاکسی با صدای ناخوشایندی توقف کرد . مرد که لباس اتو کشیده اش با صندلی ماشین هم خوانی نداشت ، از گوشه چشم نگاهی کرد . زن به کافه روبروی خیابان خیره شده بود .

« نمی خوای سوار شی ؟ »

مرد عرق صورتش را پاک کرد . دستش را روی دست زن گذاشت . می خواست حرفی بزند اما مستاصل بود . قطرات باران نقطه های ریزی روی شیشه به جا می گذاشت . راننده تلاش می کرد از پشت شیشه با چسب سر هم امده جاده را زیر نظر بگیرد . زن ماشین ها را که به سرعت از کنارشان عبور می کردند تماشا می کرد . مرد گفت : «داخل ماشین گرم نه ؟ »

« اوهوم »

دوباره دست زن را گرفت  « می خواستی چیزی بگی »

« اقا بپیچ به چپ»

هوای داخل ماشین دم داشت . بوی عطر قطره ای داخل ماشین با عطر زن  نفس کشیدن را سخت کرده بود . اما مرد پنجره را پایین نکشید . می دانست زن دوست ندارد خلوت دنجش را به هم بریزد .« یعنی تا الان نفهمیدی ؟»

مرد گفت :  « نمی خوای دوباره فکر کنی ؟ »

زن رو برگدانند . دستش را کشید . ارام گفت :« حرفی برای گفتن نیست »

« چرا ؟ من که گفتم تلاشم رو میکنم . همه یه روز از صفر شروع کردن »

زن از درون کیف آینه کوچکش را برداشت « پیشرفت ؟ تو این شهر لعنتی کسی پیشرفت نمی کنه نمی بینی همه داریم درجا می زنیم »

مرد گفت :« مریم ما خیلی وقت داریم واسه این که زندگیمون رو بسازیم »

زن خودش را به در چسباند تا از مرد فاصله بگیرد . راننده پرسید :« خوب کدوم ور برم ؟ »

« مستقیم بعد دوباره برو چپ »

زن رژلب را روی لبش مالید . با ساییدن لب پخشش کرد . به ماشین ایستاده پشت چراغ خیره شد . «من دیرم شده کجا داریم می ریم ؟ »

راننده گفت : « اقا این یارو همین که کاندید شده ، می گن ادم خوبی هستش . شما که وضعتون خوبه ، به خاطر ما هم شده بهش رای بدین اقا گفته این شهر لعنتی رو می سازه می گن اقاش دستش شفا بوده اقا جون شما حلال زادست

مرد کلاه را در دستانش می چرخاند . به چشمان عسلی زن زل زد .  می خواست حرفی بزند . نگاهش را برگرداند . قطره اشکی راه چشم تا چانه اش را طی می کرد . می دانست زن می بیندش . سیگاری را از پاکت بیرون اورد .  پنجره را پایین کشید . « من خیلی تلاش کردم اما حالا میگی یه نفر دیگه ؟ این ارزوی ما بود ؟ »

زن سر را برگرداند . سر تا پای مرد را برانداز کرد . ایینه را جلوی صورتش گرفت و با دستمال به پاک کردن گوشه چشمش مشغول شد  « رویاهات رو نگهدار واسه خودت من زن یه راننده نمی شم »

مرد پکی به سیگار زد . باران کم کم بند می امد . راننده زیر لب چیزی زمزمه می کرد . سرعت ماشین کم بود . هرازگاهی  درون چاله ای می افتاد و صدای دشنام راننده بلند می شد  . مرد گفت : « گفتم فقط یه سال بعد یه کار دیگه پیدا می کنم »

 زن جواب داد : « یادت رفته پدرم چی گفت ؟ اگه بزرگ باشی تا اخرش بزرگ می مونی ولی کوچیک باشی هیچ وقت تو بازی بزرگ ترها راهت نمی دن »

 مرد به جاده در حال عبور خیره شد . تیر برق های موازی به سرعت باد از جلوی چشمش عبور می کردند . زیر لب زمزمه می کرد« شهر لعنتی »

هوا کم کم تاریک می شد . «همین جا بپیچ تو کوچه» 

زن گفت :« کجا داریم می ریم ؟»

 ماشین داخل چاله ای افتاد . راننده فریاد کشید :« لعنت به این شهر اقا بیست سال از جنگ گذشته باز همون بدبخت های فلک زده هستیم .  کثافت داره این شهر رو می بره اقا . می گم یه نفر باید بیاد سیفون این شهر رو بکشه . می دونی یه چیزایی به تور ادم می خوره ، ولش کن خانوم اینجا نشسته بعد بهت می گم . »

مرد سیگار دوم را اتش زد . به زن گفت :« نگفتی چی می خوای بگی ؟»

زن چشمانش را بست .کوچه تاریک بود . دست زن می لرزید . نگاهی به چشمان مرد کرد .دود سیگار پرده پوشی میانشان بود .« اقا کدوم ور برم ؟ »

مرد صورتش را درون اینه ماشین نگاه کرد . خودش را با  موی سفید و ریش اصلاح نکرده نشناخت . کاغذ روی داشبورد را برداشت . شهر زیبا رفاه اجتماعی ازادی برای همه . پایش را روی گاز گذاشت . « اقا دربست ؟»

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:24 توسط عرفان ث |

دستم را روی لباسش کشیدم . همان پیراهن قرمز با طرح کارتونی . بوییدمش اما بوی تنش را نمی داد .تک تک گل های قالی را بُر زدم که شانسم غیرت کند سرم را همان جا بگذارم که عطرش را دارد اما هر طرف که می رفتم دست و پایم را دیگ و ظرف و هزار خرت و پرت دیگر می گرفت . احساس خفگی می کردم . دستی گلویم را گرفته .  می خواستم جدایش بکنم بگویم « لامذهب من نکردم به هر چه مومنی من نکردم  »

 اما صدا درونم ته نشین می شد . حرفم را فرو می خوردم . لباسم را در اوردم . وقت شیرش بود . ان قدر درون اغوشم فشردمش ، که سینه ام را دندان گرفت و من فقط مویش را نوازش کردم که ارام تر شیره وجودم را بمکد . با چشمان درشتش زل زد . ان قدر در نگاه هم فرو رفتیم که به وجود ساده و کوچکش رخنه کردم . حیف زبان نداشت تا بپرسم درونم چه دیده . حیف معنی ناله هایش را نمی دانستم که تا صبح جیغ می کشید اما من فقط به سینه ام چسباندمش ان قدر فشارش دادم با وجودم یکی شد که با گرمایش انس گرفتم  . گفتم چیزی بپرسم شاید جواب دهد . شاید به خاطر دل تنگ مادرش هم شده ، جواب دهد . پرسیدم : « مگر لالایی ام را نمی شنوی که گریه می کنی ؟ »

 طاقت نیاوردم منتظر جواب بمانم گفتم : « برای چه این قدر می خوری ؟ تمام شب ، سیر نشدی ؟ اصلا چرا تا روی زمین می گذارمت ونگ می زنی ؟ این همه اغوشت گرفتم بازهم سردت است ؟ »

 اما جوابی نیامد . همان جور خیره نگاهم کرد و جیغ کشید .از دستانم رها شد .  روی زمین افتاد . من فقط چشمانم را بستم و دستانم را روی گوشم گذاشتم اما صدای جیغش از درون وجودم می امد . پایانی نداشت . فریاد کشیدم . گریه کردم . ناله کردم ، بلکه ارام بگیرد . بلکه یک لحظه نگاهم نکند . پلک بزند . چشمانم را باز کردم . افتاب زده بود . پیراهن قرمز را از اغوشم جدا کردم . خیس بود .  از اشک من یا او نمی دانم . مردک اسمم راصدا زد : « چه می کنی ؟ مگه قبر شوهرت رو میشوری ؟ محکم تر چنگ بزن » لباس مردم  باید تمیز می شد .

دستم را بگیر . می بینی چه قدر زخم شده ؟  نه ! در اغوشم نگیر . می دانم بوی شوینده را دوست نداری . غذا روی اجاق است . بخور من هم می ایم . این قدر ناز نکن ، کارم که تمام شد می ایم . برو بچه را بغل کن . می بینی که ارام نمی گیرد . شاید در اغوش تو ارام شود . مردک فریاد زد : « بشور دیگه یه عالم لباس مونده می خوای امشبم اینجا بمونی ؟ » نمی دانی که چه خنده ترسناکی می کرد . گفته بودی از او خوشت نمی اید . من هم همین طور . اما ان موقع زنده بودی . بچه ات هم بود . رو به مردک کردم . گفتم :« باید بروم بچه ام خانه تنهاست » گفت :« کدوم بچه باز زده به سرت ؟ » گفتم : « پولم را بده بروم »

چند قران کف دستم گذاشت گفتم :« همین ؟ »

گفت : « امشب کاسبی می کنی جبران میشه»

 نگاهش کردم . حالا فهمیدم چرا دوستش نداری . به در خانه رسیدم . کلون چوبی در را کوبیدم .  پیرمرد در را باز کرد . صدای غرغر های زنش را شنیدم . می گفت : « معلوم نیست فاحشه تا این وقت شب کجا بوده . یه اتاق کرایه کرده ابرومان را برده . » پیرمرد سرش را به زیر انداخت . خودم را در اتاق کابوس هایم حبس کردم  . مثل همیشه گرم بود بوی نم می داد . لباس های نوزاد و کفش یک وجبی اش کف اتاق بود . حتما خوابیده . رفتم بغلش کنم . شوخی که نیست از صبح ندیدمش . دستم را بلند کردم در اغوشش بگیرم . همین که دستم به تنش خورد ،  مثل گوشت که دم شعله بگیرند شروع به جلز و ولز کرد. فریادش به اسمان رفت . از جایش بلندش کردم . صدایش خیلی بلند بود .  از دستانم افتاد . دستانم را روی گوشم قرار دادم . اما فایده ای نداشت . پرده گوش هایم ذره ذره می شدند . نفسم راحبس کردم . دستانم را روی دهانش گذاشتم . قرمز شد . ان قدر قرمز که به کبودی می زد . صدایی در درونم پیچید « رهایم کن مرا نکش »  گفتم : « من بچه ام را نمی کشم » دوباره روشنایی روز چشمم را می زند . باید سر کار بروم . این پیراهن قرمز در دستم چه می کند ؟ داد زدم : « علی باز هم رفته ای و مرا بیدار نکرده ای ؟ »

 لباسم را پوشیدم . باید زود تر به رختشورخانه میرسیدم . مردم جلوی نانوایی صف کشیده اند . نگاهشان را روی خودم حس کردم . صدایی از پشت امد « ببین این همان زنی است که می گویند بچه اش را کشته »

 صدایی دیگر جواب داد :« اگر کشته چرا ازادانه می گردد ؟ »

 صدای مردی امد « نه نکشته شنیده ام بچه را وسط خیابان رها کرده »

 به تک تکشان زل زدم . فریاد کشیدم :« بچه من نمرده چرا دروغ می گویید ؟ چه کسی گفته بچه ام را وسط خیابان گداشته ام ؟ »

 بین جمع تو را دیدم . گفتم : « علی دیدی چه می گویند ؟ بگو من بچه مان را نکشته ام . بگو وسط خیابان رهایش نکردم . بگو روی تختش خوابیده »

 مرد با تعجب گفت : « خانوم علی که دو ساله مرده ».

پ ن : دوستانی که علاقه مند هستند بیشتر با من در ارتباط باشند اگاه باشند که ما در فیسبوک حضوری شبانه روزی داریم


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط عرفان ث |

در این خانه تاریک

ذرات خورشید

از ترس چشمان تو

پشت حصاری از امیدند


اگر از باران

پشت ابر پناه می گیرم

روزی ابر های سیاه

به نگاهت

اقیانوس عشق تو را رقم زدند


ببین به کجایم می بری ؟

اغوش تو

ارزوی هزاران گل سرخ بود

ببین سایه ات

چگونه خشکشان کرده ؟


بلند بالای بی الایش من

بگو با تو چه کرده اند

که جامه ات فاخر شد ؟

 سینه لختت

با زنجیری از هوس بی فروغ ماند


 وقتی

در عطش بوسه ای بودم 

از هراس معشوقگانت

محجور ماندم 

 امروزی که تداعی گر فرداهای من است 

باغی که خشک شده

. . . . . . . . . . . . . . . اما هنوز دانه ای هست

پ ن : دوستان در پست قبل نشان دادند که جنبه مطالب طولانی را ندارند 

پ ن : دوست دارم برداشتتان را از مطلب بالا بدانم 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:6 توسط عرفان ث |

اثر انگشت ادم ها روی دستگیره می ماند . این چهارچوب ، خیلی ها را به خود دیده اما امشب این ساعت ، خانه بوی همیشگی را ندارد . نمی دانم ، شاید من ادم همیشگی نیستم . گاهی باز شدن چشم ها ادم را عوض می کند . بابت همین دوست دارم نافهم باقی بمانم اما خوب . . .

نشسته بود با همان ماسماسک همیشگی که چشمانش را شبیه اواتار می کرد . خندید ، اما موضوعی برای خنده پیدا نکردم . برای یک لحظه یک ثانیه ، زیباییش نه ، جذابیت نگاهش ، شاید خنده ای که از رویا به کابوسم می بَرد ، اَه باز هم کابوس . . .

کنار کاناپه ای که هزار بار روی ان بوسیدمش فقط برای یک سوال ؟ چرا خاطره هزار سال دوست داشتن را خراب کنم ؟ نه ! این اغوش پس انداز شهر کثیف من است . نباشد ،جز اغوش گور پناهگاهی هست ؟

گفتم بنویسم اما چیز هایی را نمی توان نوشت . قلم روی کاغذ نمی چرخد اما باید گفت ، باید ! نمی شود پنهان کرد . این راز ، این کلمات که می دانی اگر به زبان نیاوریشان گناه کاری و تقاصش بغضیست که گلویت را می ازارد و خاطره ای مثل کثافت ، که بوی تعفنش هوا را می گیرد

نگو باید ادامه داد . چه قدر پستی ؟ گفته بودم انسان بودنم را دوست دارم اما گذشتم به یغمایش ببرید . نمی خواهم بفهمم ، نمی خواهم بدانم . دانستن خیانت چه از ان کم می کند ؟ چه چیز احساس حقارت را می گیرد ؟ و خدایی که در این نزدیکیست . می شنود . شاید ، سوال هایم جوابی ندارد . شاید ، این شهر نفرین شده قیمت نفس هاییست که بخشیده شده اند و این خانه که دیگر سقف ارزوهایم نیست .

کلماتی را که درونم سنگینی می کرد بالا اوردم شاید امشب راحت بخوابم ، شاید . . .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 20:29 توسط عرفان ث |